اخبار

میخندد و اتش به شالیزار می افتد

نجمه دلدار بهاری
میخندد و اتش به شالیزار می افتد
با دیدنش خاکستر سیگار می افتد
از خود خجالت میکشد خورشید تابستان
بر سایه ی مژگان او هربار می افتد
وقت قرارش هم بقدری دیر می اید
تا ساعت میدان شهر از کار می افتد
حتما شنیدی ناله های قاب عکسی را
وقتیکه از چشم در و دیوار می افتد
من شاخه ای اندوهگین بودم و او مثل
سیبی که از شیرینی بسیار می افتد
تیر نگاهش کار خود را کرده بود و من
گنجشک بیجانی که از دیوار می افتد
۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۱۱:۰۷

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید