اخبار

غزل- همای عشق

رضا خبازها

چون دوست کشید بر سرم دست،

ذرات وجودم از عدم رست

شد هر سر موی من ز خواهش

در جستن روی دوست همدست

از دست پرید بازِ عقلم

آنجا که همای عشق بنشست

شد پای دلم ز جا چو جان را

جانانه به جان خویش پیوست

ذرات جهان ز مهر هر آن

با هم پیوست و باز بگسست

پابست شدم در آن جهانی

کز عشق جهان به خود شدم مست

آورد خوش و به ناز پرورد

چون دوست کشید بر سرم دست

                                       از رضا خبازها

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۱۱:۳۶

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید