اخبار

دستم برای گفتن تو خالیست

سید علی رضایی

دستم برای گفتن تو خالیست

از شعرهای بعد تو لبریزم

از سبک شعر و قافیه ی قبلی

دیگر خودت بفهم غم انگیزم

 

شب، ماه، من، چراغ، خیابان ها

یک سایه ی بلند پشیمان بود

کوتاه میشد و لگدش کردم

شب، ماهِ من چراغ خیابان بود

 

برگشتنت همیشه پر از اشک است

باران غروب آمد و شب برگشت

ای کاش میشد از تو نگویم... یا

میشد که چند سال عقب برگشت

 

سال هزار و گریه ی خورشیدی

روزی هزار بار نخندیدی

سال هزار و سیصد و هفتادو...

بغضم گرفته کاش نمی دیدی

 

روزی هزار مرتبه دارم زد

آتش به کل ایل و تبارم زد

در شعر میشود که کنارش بود

هر روز مثل پرده کنارم زد

 

آهسته خواب رفتن بعدازظهر

شعر و غزل نوشتن بعدازظهر

یک مشت چارپاره ی بی تاثیر

مثل چراغِ روشن بعدازظهر

 

زیبا، صبور، پاک، ولی شاید

تلفیقی از سکوت و صدا باشد

هم مهربان و هم متکبر که

باید درست مثل خدا باشد

 

چیزی نمانده ست از این شعرِ

معنی گرا و شاعر فرمالیست

دستم پر است از نرسیدن ها

اما برای گفتن تو خالیست

 

مانند دست های خودم، شب ها

نور چراغ هی به سرم میزد

برگشت خوردم از تو و از / باران

خود را به چشم های ترم میزد

 

شاید چراغ چوبه ی دارش بود

ای کاش پای قول و قرارش بود

وقتی تمام دلخوشیم این است:

در شعر می شود که کنارش بود

۶ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۷:۳۸

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید