اخبار

من سالها در وهم سر کردم، کجایی تو

سید علی رضایی
من سالها در وهم سر کردم، کجایی تو؟
کو زندگی؟ کو حلقه ای که پادشاهم کرد؟
ای دختر رویایی ام، من مطمئنم که
در خواب های نیمه شب پیدات خواهم کرد

می خواستم بوسه زنم بر گونه ات اما
در بند تو چون اشک بعد از گریه آزادم
برگونه ات بودم ولی با این تفاوت که
هردفعه همچون اشک از چشمانت افتادم

در وهم ها با من خیابان را قدم می زد
با چشم هایش تیرگی به آسمان می داد
باران گرفت و خشک می ماندیم وقتی که
تنها چراغ کوچه باران را نشان می داد

با گریه فریادت زدم توی خیابان ها
این باد نامت را چگونه با خودش می برد؟
از من گرفتی روزگارم را، حواسم را
از فکر تو دائم سرم بر شاخه ها می خورد

سردرگمم، گیجم، به خود با گریه می لرزم
او –محکم و مردانه- همچین آدمی می خواست
هرشب به روی شانه ی کوه اشک می ریزد
حتی خدا هم شانه های محکمی می خواست
□□□
مثل زمینی ها شد آنکس که زمین آمد
اینگونه حتی برف هم غرق سیاهی شد
من آدمم... می خوابم و... هرچند می دانم
در خواب های نیمه شب پیدا نخواهی شد
۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۱۲:۱۰

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید