اخبار

نخل های سوخته

شمسی حسن آبادی
هنــوزم می تـراود از شلمــچه بوی یاسیــن
چه عطری دارد این خاک گهرخیز و سفالیــن
خــدا اینــجا عنـتایت داشـــته یا مرغ آمــین
که با نعش و پلاک و استخوانها گشت آذیــن
شب حمله چه غوغا بود در این نقطه از خـاک
چه حالی داشت آن شب ها مناجات طربنـاک
چــه شــوقی از میـان چشمهـا فـوّاره می زد
خـدا ، تنهـا خـدا آن لـحظه را می کـرد ادراک
بغـل واکرده بودنـد و وصیّــت در میـان بـود
وصــال عشـق بـا بدرود ، آن شب توامان بود
صدای انفجــارو آرپیــجی ها گـــران بــود
خــدا ایــنجا میـان مین و ترکش ها عیان بود
بلــوغ عـشق در هـور و هویـزه دیدنی بــود
کمی آن سوی تـر اندیـشه ها اهریـمنی بــود
درو کــردند اگرچـه اطلـسی ها را یکــایـک
بساط عشــق های نــاب کِی برچیـدنی بـود 
عجب کرب وبــلایی بــود در خــط مقـدّم
منـــوّر بود و تانــک و تیر و آتشــبار درهـم 
به هرسو نوگلی افتـاده روی دامــن خـــاک
که از هر قطـره خونـش سرو می رویید هــردم
صــدای مـردها از پـُـردلی پُر بـود انگــــار
ز غیرتمندیِ اینـان هراســـان بـود تاتـــار
ســلاح دستــها اللـه اکبــــر بــــود والـله
کِه را تـا حـال بوده این چنین یـاری سزاوار ؟
میــان مـا و آن نـسل مقـدّس نیـست دیــوار
که مـا ورّاث عزم راسـخیـم و مـتن ایـثــــار
اگـــــر بـار دگـر روبَـه طمـع بر شیــر آرد
پشیــمان می شود از آتـش افـروزی و پیکــار
هنوز آن نخـلهای ســوخته شورآفرین است 
نمــادِ شــوکتِ مــردانه ی ایــران زمین است 
نمی میرد هر آن که عشق از خورشید نوشید 
تمــامِ رمـــزِ پیـــروزی مــا واللهِ ایــن است
                                   
۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۱۴:۴۴

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید