اخبار

ترکیب‌بندی نذرِ حضرت فاطمه‌ی زهرا (س)

صالح دُروند

ترکیب‌بندی نذرِ حضرت فاطمه‌ی زهرا (س)

 

زمانه پلک ندارد به روی هم بگذارد

شبی که ماه به روی زمین قدم بگذارد

به نام و یاد تو خورشید، قصد می‌کند امشب ـ

کمر ببندد و بر شانه‌اش علَم بگذارد

کبوترانه به گِرد تو تا همیشه بگردد

به دور نام تو هی کسر و فتح و ضم بگذارد

خدا به خاطر تکثیر ماهِ بدر مُصِرّ شد

که ماه و آینه را روبه‌روی هم بگذارد

خدا تو را به زمین می‌سپارد از سر حکمت

که روی دامن شب یک ستاره کم بگذارد

 

شبی که مکّه جهان را به سوی خانه بخواند

شبی که کعبه غزل‌های عاشقانه بخواند

 

یکی به ماه بگوید که انتظار سر آمد

شبِ تولّد دُردانه‌ی پیامبر آمد

غمِ زمانه از این لحظه ترک کرد فلک را

برای راحت و تسکینِ ماه، یک نفر آمد

وزید چشمه‌ی کوثر به جان خشک بیابان  

شبِ سیاه فرو شد؛ ستاره‌ی سحر آمد

شتافت کعبه به دیدار این ستاره‌ی شرقی

خدا به خاطر دیدار ماهِ باختر آمد

از این به بعد پُر است از زبان قاصدک اینجا

که از تولّد امّ‌الائمّه باخبر آمد

 

چقدر ماه به چشم زمین عجیب می‌آید

چقدر از طرف مکّه بوی سیب می‌آید

 

زمین به چشم خودش دیده است این هیجان را

زمانه دوخته بر دیده‌ات زمین و زمان را

رقابت است میان فرشتگان مقرّب

که روی شانه‌ی گرم تو بشنوند اذان را

شکوه جلوه‌ی اسلیمی است شیوه‌ی چشمت

نگاه توست که سو داده چشمِ «فرشچیان» را

شبی که تیر نگاهت رسیده بر دل آرش

کشیده است به تقلیدِ ابروی تو کمان را

بگو به خویش ببالد زن؛ او اگرچه ندارد

مقام فاطمه؛ والاترین مقام زنان را

 

زنی که بین زن و مرد، برتر از همه باشد

صدیقه؛ راضیه؛ زهرا؛ بتول؛ فاطمه باشد

 

زنی که مایه‌ی فخر و وقار نام زن است او

که نور چشم رسول است و مادر حسن است او

که بوی سوختنش عود را به گریه می‌آرد

که عطرِ آمدنش رشکِ آهوی ختن است او

که پاک می‌کند از چهره‌ی کسی غمِ دل را

کسی که شیر جهاد و نبرد تن‌به‌تن است او

نگاه مضطربش یک‌جهان مباهله دارد

زنی که مادر فرزندهای بی‌کفن است او

منی که نزد حسینش نشد شهید بمانم

دلم خوش است که ممدوح شعرهای من است او

 

 

تمام زندگی‌یش صرف شادی دگران شد

همین‌که فاطمه لبخند زد، عقیق گِران شد

 

گرفته جام به کف، عاشقانِ دیده‌ی مستش

گرفته آیه‌ی تطهیر را میان دو دستش

زنی که آینه‌ها هم نمی‌دهند نشانش

زنی که این‌همه غم هم نمی‌دهند شکستش

فرشتگان به ملاقات چشم‌هاش می‌آیند

یکی‌یکی که بنوشند از صبوح الستش

ستاره‌های شب از شوق می‌درند گریبان

همین‌که نام خدا را لبِ یگانه‌پرستش...

کنار باغچه آمد که بوی سرو بگیرد

بلند شد که ننازد فلک به قامت پستش

 

به آفتاب بگو تارِ عنکبوت ببندد

همین که فاطمه با دست خود قنوت ببندد

 

گلاب می‌زند ابرِ نگاهت آینه‌ها را

غم تو ساخته مردی چو سیدالشّهدا را

تویی که زخمیِ دلدادگی‌ست ثانیه‌هایت

نگاه توست که دیده غم رسول خدا را

تویی که خیر کثیری، شبیه چشمه‌ی شیری

شکوه وصف تو دیوانه کرده ما شعرا را

تو ماه اول سالی، چقدر پاک و زلالی

رسیدن تو عوض کرده است آب و هوا را

پر از سکوتی و حرفی، شبیه پاکیِ برفی

به سوی خویش بچرخان نگاهِ قطب‌نما را

 

 

تو خوب هستی و پرهیز می‌کند بدی از تو

معرّفی شده عطر گل محمّدی از تو

 

نگاه تو به شرابِ دوساله جام ببخشد

سخاوت تو دوصد بنده و غلام ببخشد

لبت سه روز و سه شب را به خوانِ روزه نشیند

به سائلانِ در خانه‌ات طعام ببخشد

جهان به شکلِ گلوبند می‌‌شود به دو دستت

که دست تو به گدای مدینه کام ببخشد

خدا گذاشت کلید سعادت دو جهان را ـ

به ساکنان درت صبح و ظهر و شام ببخشد

بیا که شوقِ حضورت به جان کوچه بیافتد

بگو که گفتنِ تو لذّتِ کلام ببخشد

 

همین سخاوتِ دستت پیام‌آورِ نان است

همین که لایق بوسیدن پیامبران است

 

طبیعی است خدا اختیاردار تو باشد

تویی که نبض ملائک به اختیار تو باشد

کلید بخت تو از بال جبرئیل چکیده

خدا کند که علی تا همیشه یارِ تو باشد!

خدا کند که خدا بیت‌های ناب ببخشد

به چشم آن غزلی که در انتظار تو باشد

ببین که صید، چه میلی به دام عشق تو دارد

دل تمامی صیّادها شکار تو باشد

رسیده‌اند به هم کوه‌ها، دو ماه، دو همتا

همین شگفتیِ شیرینِ روزگار تو باشد

 

 

ستاره ریخته بر ابر و لکّه‌های بد از شب

شبی که می‌وزد احساس و، غنچه می‌چکد از شب

 

رسیده امر به مقصد، که راه را برساند

به شاهزاده‌ی این قصّه شاه را برساند

بیاید و شب تاریک را وداع بگوید

به شب سلام سپید پگاه را برساند

به پای باغچه عطر گلاب را بنویسد

به حرفهای علی گوشِ چاه را برساند

کسی که میمنه و میسره‌ست زیر لوایش

به دست فاطمه قلب سپاه را برساند

از این‌پس اینهمه شق‌القمر شکوه ندارد،

پیامبر که به هم این دو ماه را برساند

 

ستاره‌ها به زمین می‌خورند امشب از اینجا

از این دری که می‌آید به حرف، زینب از اینجا

 

به مهربانیِ دست خداست وسعتِ خوانش

چراغِ خانه‌ی پیغمبر است و پاره‌ی جانش

کسی به پاکی او شک نکرده‌است زمانی

که خون آل نبی جاری است در شریانش

صنوبری‌ست دلش ریشه کرده در دل طوفان

که بادهای حوادث نمی‌دهند تکانش

صلابت سخنش کوه را نشانده به زانو

تمام مدّعیان معترف به فنّ بیانش

گرفته بوی بهشت آسمانِ پنجره‌ها را 

همین‌که مُهرِ سخن را گشوده است دهانش

 

 

پس از پدر، که خریدار ناز و غمزه ندارد

که تکیه‌گاه به غیر از مزار حمزه ندارد

 

شروع می‌شود از این دقیقه خونِ جگرها

که ماه می‌رود امشب به سوی کوه و کمرها

به کنج عزلت خود خو نموده‌اند چه گل‌ها

کبوتران به بیابان گشوده‌اند چه پرها

شهاب‌ها به دلِ شب کشیده‌اند چه خط‌ها

ستاره‌ها به گریبان گرفته‌اند چه سرها

رسیده‌اند به او دختران پاک‌نژادش

قیام سرکش زهراست در نگاه پسرها

چه روزها که روا کرده‌اند ظلم و ستم‌ها

به بازمانده‌ی پیغمبر خدا چه نفرها!

 

نشانده او به در خانه‌اش دو دیده‌ی تر را

سه ماه می‌گذرد از شبی که داغ پدر را...

 

به چشم فاطمه سویی برای خواب نمانده

در این خُم ازلی ذره‌یی شراب نمانده

در این مبارزه غیر از غم و عذاب ندیده

برای زندگی‌یش حق انتخاب نمانده

چرا کم است زمانِ به‌جلوه‌آمدن گل؟

برای پرسش او فرصتِ جواب نمانده

غمت مباد! مزار تو زیر گیوه نرفته

کلید گور تو در دست شیخ و شاب نمانده

اسیر این‌همه خشکی شده‌ست ماهیِ عمرت

غمت مباد! که چیزی به فتح آب نمانده

 

 

زمانه‌ی هرس میوه‌های چیده رسیده

قلم به هجدهمین بیتِ این قصیده رسیده

 

بگو چگونه غمت در دل ملائکه جا شد

بگو که سنگ مزارت کجای شهر بنا شد

که پای مرگ، چگونه درونِ خانه قدم زد

که بندبند وجود علی چگونه جدا شد

تبر به خواب درختان سبز رفت دوباره

زمان تاختن مردمان بی سر و پا شد

روا نشد ستمی اینچنین به هیچ زمانی

شبیه آنچه که بر دختر رسول خدا شد

به صف شدند همه شاعرانِ کهنه به وصفش

که روزگار گذشت و گذشت و نوبت ما شد

 

خدا کند غزلم را بدونِ غم بگذارد

به دیده‌ی غزل آخرم قدم بگذارد

 

رسیده‌ام به لب خشک و دیده‌ی تر از اینجا

رسیده شعر بلندم به بندِ آخر از اینجا

گشوده است تبر زخم‌های کهنه‌ی من را

گشوده بال برای سفر، صنوبر از اینجا

تو رفته‌ای که به یاد تو تا همیشه بلرزد

دل کبوتر از آنجا، دل کبوتر از اینجا

ولی چه زود پریدی، ولی چه زود رسیدی ـ

به سرزمین جدیدی که هست بهتر از اینجا

از این‌به‌بعد نمانده توانِ شعرسرودن

که غرقِ گریه شده صفحه‌های دفتر از اینجا

 

که نذر داشتم امشب کنار دیده‌ی خیسم

برای پاکی تو چارده غزل بنویسم

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۱۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید