اخبار

آن بالاکه می ایستی

الهام عمومی
آن بالاکه می ایستی
به ماه فکرکن
وبه چشمهای عقابی که
روشن می کند شب نشینی کوههارا
وبه باد
که موهای خواهرت را
درگرگ  ومیش خستگی ده
می رقصاند
امروزبه یادت
هجده بار
پشت سرپرستوهاآب ریخته ام
وانارهای باغ را
ازحوصله ی پاییزآویزان کرده ام
ودست تکان داده ام
برای ابرهایی که
از خواب آسمان بلندشده اند
یادت باشدپوتین هایت رادرآوری
وخاک راهزاربارقدم بزنی وهزاربارنفس بکشی
شقایق هاهمیشه بیدارند

یادت باشد
هواهمیشه بوی شب بونمی دهد
گاهی سیگاری روشن می کنند
زیرنفسهای باغ
لای برگهای شمعدانی
یادت باشد
آسمان همیشه آبی نیست
گاهی خون پرنده ای زخمی
چشمهایش راسرخ می کند
یادت باشدقصه های مرا
بربالش نرم
که گرگهاهمیشه پشت درند
وبایدبیداربمانی
تاخورشیدراصدابزنی
برای بیداری صبح
#
خداحافظی ات رادوست ندارم
نامه هایت راازآخرمی خوانم
ولباسهایت رازیرنورماه پهن می کنم
دریامشق شب مهتاب راخط می زند
وخواهرت موهایش رامی بافدومی بافد
بادنماها خیره مانده اند
به چراغهای ده
اینجاهمه چیزآرام است
تاتوایستاده ای

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۱۷

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید