اخبار

عروس رویاها

پگاه اکبران

                        عروس رویاها

 

صدای طپش های قلبم را دیگر نمی شنوم

تو نیستی ومن

تهی

سرد

خاموش

در غار تنهایی خویش لانه گزیده ام

قلبم آهنگ یأس را می نوازد

زندگی تاریک است

وصدای مرغان عاشق مرغزار طبیعت به گوش نمی رسد

اندوه و غم بر سیاهی چشمانم پرده کشیده

و هیولاهای نیستی در اطرافم پرسه می زنند

هجوم هیولاهای افسار گسیختگه

اسب  سرکش زمان را رام می کند

اندوه سراسر وجودم را فرا گرفته

تو نیستی و من تنهایی ابدی خویش را سوگوارانه مرثیه خوانم

به سوگ می نشینم

به سوگ لحظات دلنشین با تو بودن

عروس سفید پوش دنیای خوشبختی

لباس مرثیه پوشیده

و سیاه گونه های خویش را بر سنگ آسیاب تباهی می فرساید

لبهای خون رنگش تیره اند

سیاه جامگان به دورش ولوله و بلوا برپا می کنند

روزنی باید

تا نورهای زیر ابرها نمایان گردد در تاریکی سیاه شب ظلمت زده

تا قیمت مرواریدهای سفته ی درخشان نمایان می شود

ای عشق ای رویای واژگونه حقیقت

مرا دریاب و آن جادویی نگاه خیه خویش را بر من بتاب

دنیایی از نور و دنیایی از واژگونی تاریکی

اسب بالدار در سرزمین نقره فام فرود می آید

و هستی خویش را جان نثار سوارکار قابل می گرداند

کلبه چوبین کنار ساحل دریای آرام

به انتظار عروس آرزوها وشاهزاده رویاها نشسته

اسب بالدار آن دو دلداده را بر بالهای درخشان خویش سوار می کند

و در کنار ماسه ها ی کلبه به آرامی می نشاند

موج تسلیم ماسه ها را لابلای انگشتان برهنه شان فرو می کند

و همراه با هم به کلبه صداقت و سادگی وارد می گردند

آتش هیزم شکنان گرمایی مطبوع را نثار شان می نماید

و بر تکه های چوبین درختان تکیه می کنند

نیروی جادویی عشق قلبهاشان را سرشار می سازد

و ابرهای آسمان را اشک خوشبختی می باراند

بارشی از نور و آرامش

ستاره های دریایی به پیچکهای پیچنده بر کلبه چوبین لبخند می زنند

و حرارت شهابهای افروخته در آسمان فانوس دریایی را چراغان می کند

"عروس آرزوها به دنیای دوم شاهزاده رویاها خوش آمدی"

حلقه های درهم تنیده شده ی بازوان گره خورده

غل و زنجیر اسارت و بردگی را پاره می نماید

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۲۴

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید