اخبار

از آواز صبح صدای عشق می آید

پگاه اکبران

از آواز صبح صدای عشق می آید

و کبوتران عاشق را به کوچ فرا می خواند

در آبی آسمان خیالت پر می کشم

و گل واژه ها را به نور درخشان تبدیل می کنم

وبر افق دستان مهربان تو می بخشم

تا نورش  را بر سرتاسر عالم بتابانی

 

ای عشق تو تنها سرمایه ی جاودانه ی نگاه خسته منی

در پگاه نا امیدی ها

که به من روحی تازه می بخشد

و کالبدم راطراوت و شادمانی

شاخه های خشک وجودم را به تو می سپارم

تا قلمه زدن جوانه های امید را تقدیمم کنی

 

آی عشق

تو دنیای مرا جاویدان می سازی

و گلبرگهای عشق و امید را در جانم

در باغچه ی خشکیده ی قلبم می کاری

تا گلهای خندان از آن بروید

 

بی تو

قطره اشکی سرد بر گوشه ی چشمان مه گرفته ام می نشیند

بهت و ناباوری سراپای وجودم را فرا می گیرد

و قطعه یخی بر سنگفرش گورستان خواهم بود

تا غسالان مرا شستشو دهند                                      

و جسدم را بر خاک نهند

 

آسمانی ام کن با وجودت

ستاره های نگاهم در انتظار تواند

و تو سالار نوری

ابرهای تشنه ی بی باران مرا سیراب کن

و فرش سبزه زار زمین را رنگی تازه بخش

بعد از مرگم بوی تو خاکم را زنده می سازد

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۲۵

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید