اخبار

برگِ از چشمِ باغ افتاده

مجتبی نادری طاهری
برگِ از چشمِ باغ افتاده...

مثلِ اون کفتری که تو دامِ، اعتمادش به زاغ افتاده
هر طرف رو نیگا کنم، دورم، لاشه های کلاغ افتاده
تویِ تورِ شلوغیم که فقط، به رُخَم میکشه غریبیمو
مثلِ سرداریم که فهمیده، تو سپاهش نفاق افتاده
مثل پروانه ای که می سوزه، دلش از شمع های مصنوعی
باز فریبِ یه ناکسو خورده، مرده زیرِ چراغ افتاده
گرگِ رامی شدم که دیگه فقط، واسه کاهه، اگه به گله زده
باز به جرمِ به کاهدون زدنش، گیر چوب و چماق افتاده
دیگه عاشق شدن برام دیره، زود رسیدم به فصلِ پاییزم
برگِ زردی شدم که پیر شده، حتی از چشم باغ افتاده
مگه میشه پرنده پروازو، حتی تو خوابشم ندیده باشه
سرنوشتم محال ممکنیه، که حالا اتّفاق افتاده
هرچی خوردیم، از خودی خوردیم، زخممون بازه تا ابد، مثلِ
دفترِ خاطراتِ تلخی که، پاره کنجِ اتاق افتاده

۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ۱۲:۱۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید