اخبار

عکّاس غزل

رقیه محمدی

"عکّاس غزل"
     
برعکس غزل هایم
یک شاعر بی رنگی
با دایره با پرگار
بی فلسفه می جنگی

من دور تو می گردم
تو بی خبر از حالم
تو کافر این سوره
من عاشق زلزالم

از مرگ نمی ترسم
اما تو هراسانی
ازبرزخ من انگار
یک لحد نمی دانی

افسانه ی چشمانت
تا اوج غزل بردم
هفت سنگ زدی بر من
وارونه زمین خوردم

از تاب خود افتادم
از خواب تو اما نه
من حادثه می خواهم
بی کشف معمّا نه 

یکپارچه کن شب را
با مخمل گیسویت
بشکن قرق مه را
آه از دل ترسویت

این بار خلاف قبل
تکرار اضافی نیست
 بی  وقفه ردیفش کن
یک قافیه کافی نیست

من شهره ی شبگردی
در خواب توگمنامم
مفتوح طواف قاف
در فتح تو ناکامم

...
یک آینه برگشتی
با طعنه به نقاشی!
من فکر نمی کردم
عکاس غزل باشی!

اسطوره ی من وقتی
شکل تو عوض می شد
با بیت تو هر پلکش 
تکرار رجزمی شد

تُو  الهه ی شوری
در معبد بی زائر
در تک صدف عالم
دردانه ترین شاعر

طغیانگر آرامش
شیرینی دلشوره
تو وسوسه ی عشقی
تفسیر همان سوره!

کشف غزلت این بار
ساده تر از احساس است
بی پرده خدا می گفت
تکرار تو وسواس است


۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ۱۲:۳۷

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید