اخبار

می خواستم به سیاتل بروم

بهمن لطیفیان
می خواستم به سیاتل بروم
نمی دانستم
سربازی می شوم
که زیر ماسکش گریه می کند
و نمی داند چندبیل خاک دیگر
موهای این زن را 
دفن خواهد کرد
می خواستم به سیاتل بروم
نمی دانستم
که شب هایم پر می شود از
طنین یال اسبی که
به چوبی بسته ام
و روی سیم های خاردار می کشم
سربازی که 
ویرانه ها، شکنجه ها، مرگ ها...
سربازی که شنید
وقتی انسان ها هزار هزار، تکه تکه می شوند
چرا باید اسیر یک دختر وحشی بود؟!


من عشق را
 مثل طعم سیب زمینی
 تجربه کرده بودم!

در سالنی خالی
میان سازهای شکسته
برای دست هایی که
پرت شدند
به هوا، به زمین، به کنار
آرام آرام می نوازم 

۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ۱۵:۱۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید