اخبار

می توان

مریم سلطانی
می توان بر درد مردم شد دوا بر همه لطفی نمود بی ادعا 
می توان دیده به راهی پا نهی پا به وادی غم دنیا نهی 
می توان با کودکی همسان شوی چتر عشقی زیر این باران شوی 
کودکی که می زند هر دم به سر گریه گویان که بیا مادر بخر
می شود مادر ز او شرمنده حال کودکم جان دلم دیگر ننال
می توان اشکش به شادیها رساند بذر خنده بر لب کودک نشاند
خنده بر لبهای کودکها زنی سایه ای بر آفتاب ما زنی 
می توان بر هر گدایی چاره بود مرهمی بر زخم هر بیچاره بود 
می توان از هر غروری دور بود بر شب و شام غریبی نور بود
می توان شادی دهی بر مرد پیر آنکه جز نانی نخورده شام سیر 
می توان با کاغذی اعجاز کرد راه بن بست اسیری باز کرد
می توان با غصه ی آن زن نشست ز آنکه از کار زیاد چشمی نبست
می توان پاهای مردی را شنید جز به ناچاری درستی را ندید
می توان آرامش شب را شنید یکدم حتی لحظه ای غم را ندید
می توان با همدلی ها شد قرین شد سرآغازی دَمِ یک واپسین
می توان شادی نمود از هر مَدَد مهر خود را سایه کرد و سایه زد !

۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۰۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید