اخبار

آنقدر خسته بود که می پنداشت

سید مهدی نقبایی

آنقدر خسته بود که می پنداشت، اردیبهشت اول پاییز است

در روزهای این همه تنهایی این رفتن تو فاجعه آمیز است

طرح شکست خورده­ی یک پل بود  دستی که زیر زلزله بیرون ماند

بی اعتنایی تو از آن رد شد این منظره چقدر غم انگیز است

تنهایی ابرهای مداوم را می آورد شبانه به دنیایش

این آدمک چگونه نمی پوسد؟ یک عمر زیر بارش یکریز است

دستی بر این مجسمه­ی بی درد چشم حیات باز نخواهد کرد

ماهیچه های صورتک این مرد باخنده های ساده گلاویز است

پیوند لحظه ها به فراموشی شاید کمی عوض کُنَدش اما-

 با جای خالی تو چه خواهد کرد؟ قلبی که غیر قابل تعویض است

۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۱۵

اظهار نظر

پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید