اخبار

کوله بار

سید مهدی نقبایی

کوله بار

با کوله باری از دعا هایی که پشتم بود

 افتادم از کوهی که راهش توی مشتم بود

افتادم از چشم خودم، از چشم دنیایم

  از ارتفاع ساده ی ناباوری هایم

هضمش نمیشد کرد این اندازه بی رحمی

   یک چیزهایی هست، می دانی، نمی فهمی

یک چیز هایی... مثلِ این مفهومِ" سال بد "

خواب پریشان ، خلق نامعلوم، حال بد

دست من و دست دعا از هم جدا ماند و –

یک حالت نامطمئن در جمله ها ماند و

بدتر از آن از کار افتادند تسکین ها

لق زد عصای معجزه آسای تلقین ها

اینبار ابراهیم من در بهت آتش سوخت

موسای من در اعتماد اژدهایش سوخت

هر حس خوبی ناگهان مغلوب شد در من

چندین مسیح مهربان مصلوب شد در من

اعجاز ها وارونه شد یک یک برای من

پیغمبرانش را گرفت از من خدای من

پس زندگی یک روی این اندازه بد هم داشت؟

این برکه ی خوشبخت وساکت، جزرو مد هم داشت؟

لبخند های شوخ من این کبک های شاد

می شد که سلاخی شود با شوخی صیاد؟

ما ساکن برگیم ،برگی بر مسیر  رود

ای دوست یعنی  زندگی اینقدر لرزان بود ؟ ....

سید مهدی نقبایی 
۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۱۵

اظهار نظر

پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید