اخبار

اتاقکی

رضاصادقپور

اتاقکی

برای قلیان و چای

زنی

که بر پیشانی اش خال دارد

این

و سبیل های مرد قشقایی

تمام تصور من

از ظهر است .


 

گاه

در جای خود می لغزد

و از ترس سقوط

عابران را

به مرگ تهدید می کند

گلدانِ

کوچکِ

شمعدانی .


 

کاغذ را

باد می برد

موج می خورد

از خنده های باد

و دور می شود .

سرانجام

کاغذ را باد می برد .


 

صدا

ی

ریخ

تنِ

چای

را

می شن ... ؟

شبیهِ

تنهاییِ

من است


 

در پی انتقال یک چمدان

روزهای قرمه سبزی

از خاطرات مستی آشپزخانه رفت

مَعَ اَلاسَف

قیژ قیژ تخت خواب برگشته است .


 

زندگی را

آرزوی لباسی بنفش

بر تن است

با آبیای

که چشمان تو دارند

و با قرمزی

که خون من است .


 

پاییزِ امسال

چارماهه شد .

برگهای درخت انجیر

نمی افتادند .


 

گفتم :

خنده دار نیستم؟

پرسید :

در چه ساعتی و کجا ؟

گفتم :

ساعت هفت

نزدیک پنجره


 

پتکی

به دیوار می زنند

و پکی

به سیگارشان

و در این فاصله

گاهی

زنی

کشته می شود .


 

پروانه ها

به سر شاخه های پر شکوفه در آمدند .

شمع ها

بر اشکهای خود می ایستند

و اندکی پیش از آن که بمیرند

در باد رقص میکنند .


 

برگشتم

به درخت انجیر گفتم :

»! راحت باش «

برگها را من

جارو میزنم .


 

دو تا شمع

پشت پنجره

یکی

مرگ را می گفت

یکی

مرده را


 

شاید تورا به یاد خواب نیم روز بیاندازد

اما افتادنم هیچ ربطی

به سقوط یک بشقاب ندارد

چرا که گوشت های من

آن قشر نازکی که بر سطح استخوانم است

صدای مرا محو می کند

و تو آسوده می خوابی

خود اگر شکستنی بود یا نبود

۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ۱۱:۲۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید