اخبار

ها... جر...

آزاده صالحیان
ها... جر...
دامن‌اش را که گرفت
بالا
پرت‌اش کرد از خواب‌مان
پایین
گفت: «شاخکاش تیز بودن!»
ما هاج وُ واج بودیم لای ملحفه
گفت: «باید بفهمه که نباس ریزریز بریزه پشت پنجره!»
هاجر را نگاه می‌کردیم
با «لبخند»ش
که داشت خیابان را بغل می‌کرد
می‌گذاشت آن طرفِ خودش
بعد راه‌اش را
می‌کشید
با قلم‌مویی
که از موهایش بود
پارسال، بلِ این‌که «چهارراه»اش کنند!
- هاجر، مراقب باش، دامنت زیادی بُلن...
افتاد
باران پُر شد در خواب‌هامان
- هاجر
- هاجر
- هاجر
شر
شر
-ها
باران پُر شد در چشم‌هامان
- جوانه نزدیم!
باران پُر شد در دهان‌مان
- جوانه نمی‌زنیم؟!
و پرنده‌ای که آویزان بود از حلق‌مان
خواند:ها
هاها
بُغض‌مان پرید در خیابان
خیابان افتاد روی هاجر
- هاجر، تو راست می‌گفتی، باید عصای خیابان را می‌آوردیم.
- هاجر، باید عینک‌شو نو می‌کردیم!
-  هاجر، تو بگو به نظرت نباید یه ویلچیر می‌آوردیم براش؟!
موهای باد را گرفت، هُل‌اش داد وسطِ خواب
ملحفه را انداخت روش
- خوابم نمی‌یاد آقا!
- زیادی خیابونا رو وجب می‌کنی!
- داشتم بازی می‌کردم آقا!
- با موهای پریشون؟ نمی‌گی درختا هوس کنن بخوان بیان تو خوابت؟!
-  هاجر، بلند شو!
دندانِ این خواب را بِکن!
دامن‌اش را گرفتیم
- بکارش توی باغچه، شاید فردا آدم‌آهنی‌های زیادی از خواب بزنن...
پرت‌اش کردیم از خواب‌مان
بیرون
افتادیم
توی دُرشکه‌ای که می‌رفت کابل
موهای زنی که باد را بسته بود به بُمب‌های صوتی
قیچی کنیم!

۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ۱۲:۰۷

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید