اخبار

پنجره، باز

آزاده صالحیان
پنجره، باز
نیمی از شب، نفس من
می‌برد مرا
در ته‌ماندهٔ آخرین تفاله‌های صبح در قوری
کنار بی‌کفشی سنگفرش‌های در دویدن ما
و موسیقی که خالی می‌شود
از نسیم
از دست‌هایی که برگ‌هاشان
می‌چکند
در زمین
و پر می‌شود در گوش‌هامان
مثل دم کردن صبح با آب چرب روی تختخواب
پنجره، باز
نیمی از شب، نفس من
جاری
تا زهدان
و جنین‌هایی با سرهای بزرگ
زبان‌های کوتاه
و دست‌هایی که هنوز پرده‌هایشان قطع نشده
کنارهای صف‌های قطار نان
و نمکی که بر بند ناف بریده‌هاشان می‌زنند!
پنجره، با... نه!
پنجره را می‌بندیم
نیم دیگرش
نیمهٔ بی‌کفشی ماست
که سرش را به پنجره می‌کوبد.

۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ۱۲:۰۹

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید