اخبار

زنی با ناخن‌های سُرخ

آزاده صالحیان
تولدم را
در آن سال پاییز
که انارها خشکیدند
گم کردم
که مغول‌ها کتاب‌ها را
که برادرم
راهبه‌ای باکره را دوست می‌داشت
که خواهرم
دستان‌اش دور گهواره‌ای ژنده پیچ می‌خورد
که مادربزرگ
سال‌ها
چشمان‌اش به عینک شکسته‌ای گره خورده بود
در آن سال پاییز که انارها خشکیدند
کلاغ‌ها هفت‌صدسالگی‌شان را جارجار
قار می‌زدند
و من تولدم را
در آن سال
که ناخن‌های سُرخِ زنی
خشکیده بود
که برادرم
راهبه‌ای بیوه را دوست می‌داشت
که خواهرم
گیسوان گرگ و میش‌اش در گهواره‌ای ژنده تاب می‌خورد
که مادربزرگ
سال‌ها دور تسبیح‌اش چنبره زده بود
تو می‌دانی
همدیگر را از کدام کوه صدا می‌کشیدیم؟

۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ۱۲:۱۰

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید