اخبار

بی خبر تو آمدی، در سکوت سرد من

محسن کریمی
بی خبر تو آمدی، در سکوت سرد من
مثل خون روان شدی، جان شدی به این بدن

بعد از آنهمه شب و راز ها ، نیاز ها 
رستن و رسیدن ِ امتحان به ممتحن

دیدنت چو معجزه جان مارا تازه کرد
مثل خنده ی عزیز ، در میان مصر من 

ناز آن نگاه تو ، خون کند به قلب ما
تر کنم ز خون دل ، شعر خود چو پیرهن 

لیک آخر ای پَری، نیک از ستم پُری
قلبها میبری ، شمع جمع انجمن

آخرش به نیمه شب، از بر تو میروم
میروم نمیرسی ، لحظه ای به گرد من

۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ۱۳:۱۴

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید