اخبار

روایت غم انگیزیست قصه ای که هر شب

سیّد محمد رضا طبسی روایت غم انگیزیست قصه ای که هر شب
با لبهای سردی تمام بشود
بعد مرد پای
خیابانی که هر غروب تا صبح خمیازه می کشد
و محکوم شده به صدای
"گربه های مغموم و پنجره های خاموش"
بایستد
آتش روشن کند
و کنار کلاغی آواره که قرار نیست هرگز به خانه اش برسد
به آهی به رنگ دود دچار شود!
-"این شهرزاد بود که جهان را آفرید
وگرنه همه ی ما در آرزوی کلمه ای باردار می مردیم"!
اندوه از لبهای سرد به دی ماه این کلمات می آید
و در انگشت هایم آنقدر می نشیند
که از نوشتن تنها خاطره ای در ذهن پر از دوده ی بخاری نفتی
باقی بماند
مگر در این لبها آتش کودکی دبستانی نبود
که چراغ های راهنمایی را در چشمهایمان روشن و خاموش می کرد؟!
"آتش " که گفتم دلم به غربت بوسه ی هر روز صبح می رسد
که طعم شیر و ماتیک را تا شلوغی مترو پیش بینی می کرد !
که مرا می نشاند پای روایت نقالی که
پیش از آنکه رستم را بکشد
از دهانش گریخته بود!
۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ۱۷:۰۶

اظهار نظر

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

امتیاز:
 
نام فرستنده:
پست الکترونیک: *  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500