اخبار

بر تنت شد لباس آبی تا باورم شد که آسمان باشی

نیلوفر جهانگیر

بر تنت شد لباس آبی تا  باورم شد که آسمان باشی

باورم شد که می توانی با  منِ گنجشک مهربان باشی

باورم شد که دوستم داری  باورم شد که زندگی خوب است

فکر کردم که بی گمان باید  بهترین مردِ کهکشان باشی

بعد حسِّ حسادتم گل کرد پس کشاندم تو را به سمت گناه

تا نبینم که بعد مردن هم  گرم آغوش حوریان باشی

باز هم شخص اول غزلی راوی ماجرا که من باشم

تو اگرچه دلت نمی خواهد توی این شعر قهرمان باشی

من ولی باز می نویسم از تو که در این لباس بارانی

می توانی که توی هر فصلی نقطه ی اوج داستان باشی

۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۹:۱۳

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید