اخبار

از شهر دارد می رود آقای پاییز

نیلوفر جهانگیر

از شهر دارد می رود آقای پاییز

من مانده ام با خاطراتی حیرت انگیز

از روز اول عشق را انکار کردم

شوق مرا هی بیشتر می کرد پرهیز

لبهام را بستم مگر مخفی بماند

رازی که اخر از نگاهم کرد سرریز

لبریز بودم از غروری دخترانه

میل دلم می گشت دنیا و همه چیز

پاییز امد، عشق را همراه آورد

پاییز رفت و عشق رفت و هستیم نیز

۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۹:۱۵

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید