اخبار

آمدی طبعم شکوفا شد ... بهارانی مگر؟

حمیدرضا حامدی

آمدی طبعم شکوفا شد ... بهارانی مگر؟

صورتم شد خیس خیس ازشوق، بارانی مگر؟

آمدی با دیدنت برخاست در من مرده ای

روح رستاخیزی من! در تنم جانی مگر؟

آمدی و هر خیال دیگری غیر از تو را

پیش پایت سر بریدم عید قربانی مگر؟

تا ابد دیوانه ی زنجیری موی تواَم

نیست امّید رهایی از تو، زندانی مگر؟

خواستی عشق زلالم را بسنجی با قسم

ای تو تنها بر لبم سوگند، قرآنی مگر؟

خواستی گرد فراموشی نگیرد قلب من

لحظه ای از چشم این آئینه پنهانی مگر؟

شرط کردی خالی از یادت نباشد خاطرم

خود که صاحبخانه ئی ای خوب! مهمانی مگر؟

شرط کردی جز تو درمن گام نگذارد کسی

قلعه ای متروک و گمنامم، نمی دانی مگر؟

آن قدَر رفتی و برگشتی که ویران شد دلم

حسّ صحرا گردِ شهرآشوب! توفانی مگر؟

گردباد دامن موّاجت آتش زد مرا ...

رقص مشعل های روشن در زمستانی مگر؟
۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۰:۵۹

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید