اخبار

چقدر پاک ، چه بی ادّعایی و خاکی

حمیدرضا حامدی

چقدر پاک ، چه بی ادّعایی و خاکی

تو در توالی این روزهای ناپاکی...

برای سبزه تو سرمشق تازگی هستی

برای غنچه تو الگوی پیرهن چاکی !

پی شکار پلنگ آمدی به بیشه ی من

منی که شهره ی دشتم به کبر وبی باکی

به یک نظاره دلم را غمت ربود و رمید

چنان غزال ، به زیبایی و به چالاکی

قسم به بوسه که پیشی گرفته ازمی ناب

لبان سرخ تو در مستی و هوسناکی

خراب اشک تو انگورهای یاقوتی...

خمار چشم تو خشخاش های تریاکی !

تو کنده کاریِ عشقی به قلب من که شدی

چُنان کتیبه بر این سنگ لوحه حکاکی

از آنچه میگذرد بین ما به رشک وحسد

کلافه اند رفیقان و دشمنان شاکی !

دوباره قافیه مانع شد از حکایت تو...

ارادتم به تو را کِی شد این غزل حاکی ؟

۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۱:۰۰

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید