اخبار

شب که می آید هجوم آرند سویم سایه ها

حمیدرضا حامدی

شب که می آید هجوم آرند سویم سایه ها

چون شبح قد می کِشند از روبرویم سایه ها

میخزند آرام از هر سمت و پنهان میشوند

مثل بغضی کهنه در عمق گلویم سایه ها

مثل گرگی پوزه می سایند شبها بر زمین

تا مرا پیدا کنند از ردّ بویم سایه ها

از سر ناچاری آخر میزنم خود را به خواب

دست بردارند تا از جستجویم سایه ها

غافل از آنم که چونان بختکی سنگین و نحس

میشوند آوار و می افتند رویم سایه ها

باورش سخت است می دانم، ولی دیدم شبی

سر درآوردند حتی از پتویم سایه ها

تب که دارم، گاه میترسم که از هذیان من

آشنا باشند با راز مگویم سایه ها
۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۱:۰۵

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید