اخبار

شاعر شکن

احسان افشاری

 

زخمت زدند و بخیه به دیوار دوختند

از تکه پاره های تو شلوار دوختند

 

در خود هزارمرتبه مردی رفیق جان

حاشا نکن که زخم نخوردی رفیق جان !

 

من هم  کبود سیلی خود بوده ام رفیق

یک عمر زخم و زیلی خود بوده ام رفیق

 

پاییزهای مرده  گذشت از برابرت

طوفان گرفت و پنجره افتاد از سرت

 

سر دردهای هر شبه را سرکشیده ایی

از روبرو به آینه خنجر کشیده ایی

 

پا پس نکش که جاده از اینجا جهنم است

از تیر و ترکه هر چه بخواهی فراهم است

 

اقلیم های گمشده در متن مرگ باش

باران زبان تیز ندارد ، تگرگ باش

 

باید اجاق خانه بیگانه کور کرد

خود را از این جهنم بیمار دور کرد

 

رخت از عزای اینهمه زنجیر زن ببر

شعر از شکار این شب شاعر شکن ببر

 

بگذار مدعی  نفسش چاق تر شود

غول چراغ بادیه دیلاق تر شود

 

آنان که از گلیم ادب پا کشیده اند

دودند و از چراغ تو بالا کشیده اند

 

بر نعش شعرهای تو بگذار  بگذرند

غسالخانه ها همگی مرده پرورند

 

گفت و شنود  تعزیه ها را  جواب کن

این صفحه های پشت سرت را کتاب کن !

 

 آن  تاک های سر به هوا ریشه کن شدند

انگورهای له شده  پیمان شکن شدند

 

در گوش های آبی دریا نشسته اند 

بر مرگ ماهیان خزه ها شرط بسته اند

 

باری ،  برادران تو راهی نیافتند

خون کرده اند جامه  و چاهی نیافتند

 

ما از مرام آینه ها  پا نمی کشیم

اجساده مرده را به چلیپا نمی کشیم

 

خود را به هر چه باد سپردی رفیق جان  

حاشا نکن که زخم نخوردی رفیق جان

 

من هم کبلود سیلی خود بوده ام رفیق

یک عمر زخم و زیلی خود بوده ام رفیق

 

می دانم انتظار چه با مرد می کند

اینن بغض ناگوار چه با مرد می کند

 

می دانم  عشق کاشف سیگار بوده است 

درها فقط ادامه دیوار بوده است

 

می دانم عشق حافظه را هار می کند

خودکار را برادر سیگار می کند 

 

 

کبریت های پرخطرت را حریق کن

با ضرب شعر ساعت خود را دقیق کن

 

ساعت هراس واقعه دارد ، زمان بده 

از کوپه های شن زده دستی تکان بده

 

در چشم باد قافیه ها را قطار کن

یکجا  تمام هستی خود را سوار کن

 

با خود ببر که شهر مدارا نمی کند

این مشت های بسته دهان وا نمی کند   

 

ما آزموده ایین در این شهر بخت خویش

باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

 

 هر روز ما روایت در خود رسیدن است

از واگنی به واگن دیگر پریدن است

 

هر چند سهم آینه ها غبار نیست

  شاعر سیاه سرفه شب پایدار نیست

 

دندان نیش حادثه ها  کنده می شود  

وقتی غضب به اوج رسد ،  خنده می شود

 

خورشید پلک پنجره را خواب می کند

 فواره های  یخ زده را آب می کند

 

اما نه این خرافه به جایی نمی رسد

از آستین شعر شفایی نمی رسد

 

اندیشه های برده زمین را گرفته است

تلقین دوباره جای یقین را گرفته است

 

 هر جا قلم به  لیقه خود سرکشیده است

دامان لکه دار به شاعر رسیده است

 

ای کاش پای مرگ به میخانه  وا شود

یک مستطیل قاتل سرگیجه ها شود

 

ای مرده شور پنجره هایی که بسته اند

این برف ها که بر سر شعرم نشسته اند

 

در پشت این جنون سگی استخوان توست

ای مرده شور من که دهانم دهان توست

۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۹:۴۴

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید