اخبار

پاک ترین لحظه ی هستی

محمد مهدی کاظمی

آخرین بار

که از پنجَره بر بامِ خدا غَلت زدم

رنگ َشمانِ خدا آبی بود

وَ خدا دید که من

مِهرْبانتر شده ام؛   

من در آغوشِ خدا غَرق شدم

نفَسم حبس شد از

لَذَّتِ نابی که خدا داد به من 

وَ چه بارانِ نجیبی بارید از چَشمَم

من ترنّم را

در عطرِ نفَس های خدا حسّ کردم

و چه جانانه شکفتم در خود.

من خدا را که نه امّا،

در آینه ی

آبِ زلالی

که از عمقِ  وُجودم می آمد

خودم را دیدم

و خدا را

در پاک ترین لحظه ی هستی،

و در پیکره ی

کوچکِ خاکی روشن

بوسیدم؛

من دِگر بار

از پیکره ی خامُشِ خود،

در خود روئیدم.
۷ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۰۱:۰۶

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید