اخبار

حضرت رقیه (س)

روح الله ملک زاده

نشسته کنج دلگیر خرابه

یه دختر بچه که دلتنگ میشه

از عمه از برادر رو گرفته

کبودی هاش داره پررنگ میشه

 

پر از حرفه پر از درده پر از اشک

پر از بغضای تلخ نیمه کاره ست

تنش می سوزه از شلاق و سیلی

یه دختر بچه که بی گوشواره ست

 

نگاهش سمت بابا بود و عباس

سه ساله بود و دائم ناز میکرد

عمو جونم عمو جونم عمو جون

سر صحبت رو آروم باز میکرد

 

سرت سنگینه زخمای عمیقه

کم آورده ببین بازوی نیزه

عمو جونم خیالت تخت باشه

ازت میترسن حتی روی نیزه

 

تو حتی روی نیزه ماه هستی

سیاهی پیش تو سرکوب میشه

تو میخندی خرابه گرم میشه

تو میخندی و حالم خوب میشه

 

تو میخندی ،مدارا میکنم با

یتیمی و غریبی و اسیری

دیگه نای سر پا موندنم نیست
عموجون میشه دستام و بگیری

 

واسه آرامشم چیز عزیزی

بجز چشمایی که بستی نداری

خدا دستات و از دستم گرفته

تو توو این ماجرا دستی نداری

 

یتیم بی کست رو تو خرابه

نوازش کردن اما درد داره

با این که عمه پشت بچه ها بود

ولی این بی کسی ها درد داره

 

ندیدم غیر اون بابا کسی رو

که کوه صبر و داغ و درد باشه

فقط زینب فقط زینب فقط اون

اگه تو قافله یک مرد باشه

 

 

به حدی گریه کرده لحظه هاش و

که قطره قطره قطره آب رفته

کنار کنج دلگیر خرابه

یه دختر بچه آروم خواب رفته

۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۷:۲۷

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید