اخبار

غزلمستزاد ذوقافیتین

صالح سجادی

می بوسم اشک شور چشمت را گر می گیرد از این هوس هوشم

رودی خشکم که موج می گیرد از این تشویش گس که می نوشم

خون سرخم می ظفرنوشت

 

از اعماقم درون آن ظلمت مشعل مشعل شراره در چشمت

من سردابم تو آتشی یعنی جزتو با هیچ کس نمی جوشم

:ابری شدآن عرق که در جوشت...

 

وقتی نوک می زنی بر اندامم یا ناخن می کشی به تنهاییم

طوری ازتو پرم که خواهد شد روزی در تو  نفس فراموشم

:تا راه خانه ام فراموشت

 

درساحل باتو هم قدم بودم دستت کشتی و شانه ام بندر

آن دریایم که تا تویی گوهر هرگز تن پوش خس نمی پوشم

این امواج بلور تن پوشت

 

وقتی گفتی خدانگهدارت دیدی کوچه پراز شب و گربه ست

باید مثل قناری کوچک  برگردی به قفس ، به آغوشم

:ای آب و دانه ام درآغوشت

 

دراین راه دراز بی مقصد درعمق پیچ وتاب گیسویت

روزی دردام بوسه می افتم با این بار هوس که بردوشم

با آن فوج عسس که بر دوشت

 

با عصیان قطار ها رفتی من ماندم با هجوم تنهایی

حالا بی تو چه کار خواهم کرد با این بانگ جرس که در گوشم...

:هدفون را در بیاور از گوشت
۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۳:۳۹

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید