اخبار

به راوی زخم های بی بهبود هشت سال دفاع مقدس، ابراهیم حاتمی کیا

صالح سجادی
 

راوی این غزل منم ، ترکش ترکشی که شکسته یک پر را

ترکش کوچکی که می فهمد فرق یک تانک با کبوتر را

 

من درآغاز کار مین بودم بر سرم یک فشار کوچک هم

می توانست منفجر بکند مغز یک تانک یا نفربر را

 

ساختندم به جبهه آوردند چند روزی گذشت تا اینکه

در شبی تیره کاشتند مرا صبح فردا که فتح خیبر را...

 

صبح فردا صدای ملتهبی پشت بی سیم گفت "یا زهرا"

چه بگویم قیامتی برخاست که سرافکنده کرد محشر را

 

نعره ی توپ زوزه ی موشک شیهه ی ممتد مسلسل ها

در هوا خون و خاک می دیدم بر زمین قطعه قطعه پیکر را

 

ما همه زیرخاک می گفتیم کار یک مین ضد تانک این است

وقتی از رویمان عبور کنند منفجر می کنیم معبر را

 

تانکها رد شدند از آر پی جی و خزیدند سمت معبر ما

دوستانم همه عمل کردند تا که من آخرین نفر بر را...

 

من ولی واقعا نمی دانم از چه آن لحظه منفجر نشدم

و فقط عاجزانه دیدم که تانکها می زدند سنگر را

 

هر چه کردم که منفجر بشوم نشد و رد شدند بعثی ها

زیر پاهایشان نمی دیدند بهت یک مین گیج و ابتر را

 

سالها زیر خاک پوسیدم توی این سالها چه ها دیدم

با تمام وجود حس کردم سختی جنگ نابرابر را

 

هشت سال سیاه جان کندم تا شنیدم که جنگ پایان یافت

همه کم کم به خانه بر گشتند تا بسازند باز کشور را

 

زندگی باز زنده شد هر چند خانه آن خانه ی گذشته نبود

مادری صحبت پسر گم کرد خواهری سایه ی برادر را

 

 

 

همه رفتند وباز من ماندم خسته و ناامیدو فرسوده

به امیدی که باز برگردند پاکسازی کنند معبر را

 

سالها می گذشت تا اینکه ظهر یک روز داغ شهریور

یک کبوتر نشست بر رویم  و تکان داد روی من پر را

 

آه من ترکش همان مینم  ترکش مین احمق و گیجی

که بجای دریدن یک تانک منفجر کرد یک کبوتر را
۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۳:۳۷

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید