اخبار

به مفتون امینی و" ارک بلند شهر تبریز"اش

صالح سجادی

بی تو شب و روز من غم انگیز است1

هر ثانیه ام زغصه لبریز است

 

این مستی بین که بی تو مخموری ست

وین هستی بین که بی تو ناچیز است

 

تو سرو بلند بیشه ی شعری

کت سایه ی روشن و دلاویز است

 

از تاک تو هرچه باده روح افزاست

وز خاک تو هرچه باد گلبیز است

 

از سینه برون نمی کشم گر تیغ

وزلب نمی افکنم اگر تیز است

 

یادت که به دل چومهر یک راز است

نامت که به لب چو ذکر یک ریز است

 

ازمن دوری چنانکه آن تهران

از تو دورم چنین که تبریز است

 

آسوده نشسته ای و این خطه

در خاطره ات هنوز زر خیز است

 

آن نزهت گه که دیده بودی لیک

عسرت گاهی ترحم انگیز است

 

آنش دیدی که شهر مستان بود

اینش بنگر که کوی پرهیز است

 

 

خالی شده از کرشمه ی خوبان

هر شش جهتش هجوم چنگیز است

 

آن نهر زلال بین گل آلوده

وین دشت که با ملخ  گل آویز است

 

آن غنچه نگر عفن شده برگش

وین میوه که بر زغن دل آویز است

 

از حال بهارمان مپرس ای دوست

وز برگ و برش که دست پاییز است

 

رفتار بهار رفت بی آمد

افتادن برگ افت بی خیز است

 

وآن افسر سبز بر سر اشجار

چون شعله ی آتشی شرر خیز است

 

مرگ است، مبین هزار ویک رنگ است

هم رنگ مبین، که رنگ  آمیز است

 

نی گرده و آب، بلکه گرد و زهر

در بطن گل و گلوی کاریز است

 

از ارک بگویمت که می گفتی:

"برجسته ترین نشان"تبریز است
۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۳:۴۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید