اخبار

صالح سجادی
 

چون فضله ی کبوتری افتادم این آسمان و گردش دوکی را

تا باز واژگونه بیآغازم از این هبوط، سیر و سلوکی را

 

روی کدام گونه ی هستی را، افتادنم سفید کند وقنی

درمن فرشته ای ست که مجبور است  عمری نفس کشیدن خوکی را

 

آنقدر رسته بود که می رقصید بی انتهای پهنه ی هستی را

دیری ست آن فرشته پذیرفته ست قانون زندگی بلوکی را

 

وقت جدایی از تو به من راه برگشت را کشیدی و  اما حیف

بیراهه ها شبیه میانبر ها هی گیج می کنند کرو کی را

 

روح  من استخوان پر از یاس یک زن در ابتدای میانسالی ست

یک زن که می خورد به زمین هروقت، حس می کند رسیدن پوکی را

 

می ترسم از صداقت آئینه از لحظه ای که بنگرم و دیگر

ازآن فرشته هی نبینم جز رویی کریه و زرد و چروکی را

 

 

چون فضله ی کبوتری افتادم جاماندم از ادامه ی یک پرواز

تا کود دانه ای شدم و هر روزمی جویم آن کبوتر کوکی را
۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۳:۳۹

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید