اخبار

کمی آن سو تر از ماه اسفند

سهیل ملکی

کمی آن سو تر از ماه اسفند
همان ساعت نمانده به بهار و دعای یا مُقَلب القلوب
این بار سُنت شکنی کردم
به واژه و بهار خیانت کردم
و رو به راه کوچه ی مه زده ی دریا گریسته ایستادم
آهسته ، زیر گوش باد ، طوری که
انگار اتفاق مهمی نیافتاده است
گفتم :
سلام بانو جان !!!
بیا برگردیم یوش
کنار نیما
دیشب این شمعدانی مادر مرده می گفت
او رفته است
اما صدا و یاد و نام و خاطره و روسری و عکسش را
در این خانه جا گذاشته
راستش را بخواهی 
به رویش نیاوردم
اما دیدم ،
خودم دیدم

که حتی ، بین خودمان باشد
لبخندت را هم به آیینه داده بودی
پس چرا در این کوچه ی مه گرفته ؟
فرشته ی مَرمَرین من؟
چرا این گونه بی نام و نشان ترکم کرده ای؟
یادت هست؟قول داده بودیم آخر این کتاب را 
با هم بخوانیم و بمیریم
اینجا
مردمان مرا دست می اندارند ، مسخره ام می کنند
می گویند این شاعر ابله است
اما من که می دانم شما ، شعر های ساده ی مرا می خوانی
من شاعرم ، اما تو از من شاعر تر
سرت را درد نیاورم
بهار بود و باز مثل هر سال بهانه
خواستم بگویم
با اینکه

بی تو مردن ، 
حال اکنون و همیشه ی من است
اما هنوز بی محابا دوستت دارم

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۰۹:۱۵

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید