اخبار

از چشمانم اسپارتاکوس بیدار می شود.

گالیا توانگر

اپیزود اول:

کتت را می پوشم

پنجره های شهر را قدم می زنم

آویخته از طناب رختی

خودم را در تو دار می زنم

چشم هایم

آخرین پنجره های روشن شهر را می بندند

اپیزود دوم:

آویخته به طناب رخت

بادها بر مسیح درونم شلاق می زنند

از چشمانم اسپارتاکوس بیدار می شود

به خونخواهی پنجره های روشن شهر

اپیزود سوم:

بند رخت

دکل کبوتری ست

که از لای پرهایش

آخرین پنجره های روشن را پاس می دهد

اپیزود چهارم:

کتت را در می آورم

در تختخوابی

که گور رویاهای یک کبوتر است

می خوابم

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۱:۴۶

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید