اخبار

مثل حس خنکی انگشت سبابه ی پدر بزرگ

محمد صارمی شهاب

مثل حس خنکی انگشت سبابه ی پدر بزرگ

در حوض کاشی

دور می خورم

در حدقه ی چشمان ماهیان حوض

مثل نمناکی حیاط کاهگلی و غروب

در قل قل سماور مادر بزرگ

مثل سماجت موج رادیوی قدیمی

در یافتن صدای آمدنت

کوچه پر بود از عطر ریواس و هوای مطبوع شالیزار

 

هوا پر بود از سرگیجه ی من

مثل آن هنگام که پدر

از سال های اسارت

با اتوبوس خاکی

در دلهره ی زنان کوچه گم شده بود

 

مثل دایره ی زیر انگشت پدر بزرگ

پر شده ام از تکرار آمدنت

مثل حدقه ی چشمان ماهی ها

چیزی درونم به سینه می کوبد

مثل اتوبوس خاکی در دستپاچگی زن ها

 

گم شده ام در بزرگی ات

از کدام خیابان شلوغ آمده ای

که صنوبر ها هم جوانه زده اند

خورشید از کدام مسیر

به استقبالت دویده

که انگشت پدر بزرگ

مسیر ماهی ها را

رو به سمت آمدنت مشایعت می کند

 

از کدام اتوبوس پیاده شدی

که پدرها

از اسارت تن رها شده بودند

 

لختی بر من ببار

تا از اسارت پرسش های بی پایان

پدر شوم

 

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۱:۲۱

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید