اخبار

تو نمی‌آیی

مجید ابراهیمی

 

باد می‌وزد

نهالی می‌شکند

طوفان می‌شود

پلی فرو می‌ریزد

می‌ترسم امروز یا فردا سیل بیاید

و مزرعه‌مان را غرق کند

تو نمی‌آیی

هوا همیشه ابری و مه آلود است

کلاغ‌ها به پنجره نوک می‌کوبند

روزها برای مترسک مزرعه آواز می‌خوانم

و شبها کنار شومینه‌ی رو به خاموشی

به تفنگ غبار گرفته بر دیوار خیره می‌مانم

کم کم می‌فهمم چرا آدم دیوانه می‌شود!

مادربزرگ اینجای قصه را برایم نگفته‌بود ...
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۴:۱۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید