اخبار

پیش من بنشین ولی چیزی نپرس از شادی ام

سعید توکلی

پیش من بنشین ولی چیزی نپرس از شادی ام

دلخوشم هر لحظه با غم های مادر زادی ام !

گرد و خاک درد با هر سرفه ام رو می شود

دوستان ! من وارث گنجینه ی اجدادی ام !

برق آذر می جهد از سایه ی اردیبهشت

بهمن سردی ست آن سوی تب مردادی ام !

من همان سرباز مجروحم که می پرسد مدام,

کو تنم ؟ کو میهنم ؟ کو خانه و آبادی ام ؟

با زغالی می نویسم  بر در ودیوار شهر:

" در قفس محبوسم اما عاشق آزادی ام ! "
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۴:۱۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید