اخبار

«تنهایی پرهیاهو اثر بهومیل هرابال»

امیر معینی
در توالتشان همیشه یک سبد کتاب و مجله داشتند

و یبوست مرض موروثی شان بود

"گوری که آن دورهاست، زیر زمین.

آرنجم را به میز تکیه می دهم. چراغ با نور خیره کننده روزنامه ها و کتاب های به درد نخور را که من ابلهانه باز می خوانم، روشن می کند. در فاصله ای شگرف، زیر اتاق زیرزمینی ام، خانه ها سبز می شوند و مِه جمع می شود."

خط می کشم زیر اینجای رَمبو

و بعد دور خودم.

زل می زنم

سیخ

ایستاده اند

و شرط می بندم اگر دهان داشتند

صورتم خیس تف بود

هر بار که دست کشیده ام رویشان

هر بار که بوسیده ام شان:

چسب زخم های فرسوده ی انگشت هایم

قارچ خوردگی لب هایم

 

شیرازه ای که در رفت، رفت:

ورق هایی که از پل

می ریزند روی خیابان

می روند با ماشین ها، می افتند توی جوب، می چسبند به آسفالت

کسی حال دارد کاری برایشان کند؟!

کسی می تواند؟!

 

کتاب دل واپسی- فرناندو پسوآ:

و شعر و ادبیات پروانه ایست که با تمام زیبایی بر سرم می نشیند تا مضحک ترم جلوه دهد.

 

با دست خط خودم

به خودم دستور داده

چسبانده به دیواره ی قفسه

شجره نامه ای ناقص الخلقه:

خوانده ها          نخوانده ها

نخوانده ها:

1- شعر فارسی (186 جلد)

شروع نکن!

2- شعر خارجی (57 جلد)

خفه شولطفاً خفه شو!

3- داستان ایرانی

4- داستان خارجی

5- نمایشنامه

6- فیلم نامه

7- نظریه و تئوری...

-جِرَت می دهم ادامه دهی! 
11- متفرقه:

"بررسی تحول  آرای پیتر برگر درباره ی دین و عرفی شدن"

"جهان بینی شوپنهاور"

"مجسمه سازی با خمیر کاغذ" ...

 

تصاویر وارونه سکوت- ریتسوس:

این همه

چیزی نبود

جز بهانه ای نو

از برای دیر کردی هولناک!

 

آدم های نفرت انگیزی هستند که در فاصله ی دو ایستگاه مترو لغت انگلیسی حفظ می کنند

یا آنها که در توالت جدول حل می کنند

و زنان خوشبختی که تا برنج دم بکشد چند صفحه از رمانی قشنگ...

و در این میان

آنهایی که با سر گیجه ی مزمن فقط زل می زنند

و سرانجام جلوی قفسه ها...

 

سنگ- ماندلشتام:

ما آرامش کسی را بر هم نزدیم

ما خدمتکاران خفته را بیدار نکردیم...

 

یواشکی می گوید:

راه های به اصطلاح میانبری هستند

راه های به ظاهر نجات

مثلاً با ملافه ای سفید، زیر قفسه ها

دل خوش کردن به زلزله ای موهوم

و یا هر بار که صفحه ای نو دستت را می برد

فکر کنی که داری بخشی از تاوانت را پس می دهی.

 

ظل الله- براهنی:

چشمت را باید بدری تا تصویر کامل تر گردد.

 

برایش چندان مهم نبود که سیفون خراب باشد

بلند شد رفت

چسبیده ام به سنگ

مه نه راه پس دارم

نه پیش.

 


۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۵:۳۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید