اخبار

آن روزها

حمید مقدسی

آن روزها

کلیدی که در حیاط می چرخید

گلوی گنجشک ها را هم

باز می کرد

و چنار بیدی می شد

که شبیه قاصدکی عروس

خودش را بال می داد به ماه

چشم سبز اتاق هم

تخم مرغی منتظر

که من زیر پایت می گذاشتم

حالا اما

تنها از من

درختی پیر مانده است

و آشیانه ی متروکه ی کلاغی در باد

که هرروز کوچکتر و کوچکتر می شود

و از تو

منظره ای برای نیامدن...

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۶:۴۱

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید