اخبار

وسط کشیدن پای خواهر و مادر یک رئیس جمهور

وسط کشیدن پای خواهر و مادر یک رئیس جمهور
یادداشت سید عبدالجواد موسوی
 - این تیتر ادامه هم دارد: و شعر خوانی برای کشته شدگان فتنه. که کوتاهش کردم. چرا که اگر قرار بود در فوتر خبرآنلاین بیاید زیادی بلند بود. این بود که کوتاهش کردم. این را هم بگویم که این تیتر مال من نیست. نباید هم باشد. به حکم از کوزه همان برون تراود که در اوست، این تیتر نمی تواند از ذهن من تراوش کند، بلکه از رسانه هاییست که دعوی دینمداری و پاسداری از ارزش های انقلابی دارند.

 احتمالا خیلی ها با دیدن این تیتر ترغیب شده اند که بدانند ماجرا از چه قرار است. بعضی از دوستان هم این یکی دو روزه زنگ زده اند و پرسیده اند ماجرا چیست. این شد که تصمیم گرفتم همه آن چه را که اتفاق افتاده مکتوب کنم. از سیر تا پیاز. برای این که یک طرفه به قاضی نرفته باشید ابتدا روایت دوستان مدعی دفاع از ارزش ها را بخوانید و بعد آن چه را بنده دیده و شنیده ام یعنی حقیقت ماجرا را ملاحظه بفرمایید. فقط به عنوان مقدمه و برای این که ذهنتان برای ورود به این ماجرای مهیج آماده شود عرض می کنم که امسال دبیری جشنواره شعر فجر را بر عهده عبدالجبار کاکایی نهاده اند. جبار هم با شعار چند صدایی سعی کرده همه آن هایی را که به شاعری متهمند، فارغ از دسته بندی های رایج غیر ادبی دور هم جمع کند و فضایی فراهم آورد تا همه صدایشان شنیده شود. این است که مثلا آدم متحجری مثل من در کنار رضا چایچی و مهرداد فلاح آوانگارد شعر می خواند. برگزار کنندگان این دوره از جشنواره معتقدند:

متاع کفر و دین بی مشتری نیست

گروهی آن گروهی این پسندد

قضاوت نهایی بر عهده مخاطبان جدی ادبیات است و شاعران بهتر است متاع خود را در شرایطی برابر عرضه کنند. یکشنبه عصر بیست و هشتم خداد 1393 با اخوی-آسید عبدالرضا- رفتیم فرهنگسرای ارسباران. که اخوی شعر بخواند. برای من دوشنبه برنامه گذاشته بودند. در خانه هنرمندان. برنامه در دو قسمت برگزار شد. قسمت اول را سعید بیابانکی اداره می کرد و مهمانان برنامه حجت الاسلام زکریا اخلاقی بود و جناب حمید سبزواری و محمد سعید میرزایی و علیرضا قزوه. که شعر هایشان را خواندند و سر جایشان نشستند.

قسمت دوم برنامه با اجرای دکتر علی آبان شروع شد که سخنگوی جشنواره هم هست. محمد کاظم علی پور و احمد انصاری و ایرج رحمان پور و عبدالجبار کاکایی هم بودند که از سر اتفاق هر چهار لر بودند و در واقع تنها شاعر غیر لر جمع اخوی ما بود که البته او را هم به این دلیل که با الوار جماعت وصلت کرده است می توان لر به حساب آورد. به هرحال علیپور شعر سپید خواند و آن دو بزرگوار شعر لری.که بر روی پرده ای که پشت سر آن ها نصب شده بود ترجمه شعرشان را به صورت هم زمان مشاهده می کردیم. نوبت به عبدالرضا که رسید مجری از او خواست قصیده بخواند. به این دلیل که عبدالرضا بیشتر به قصیده سرایی شهرت دارد. عبدالرضا اما سالروز بزرگداشت خیام را بهانه ای کرد برای رباعی خواندن. و بعد گفت ترجیح می دهد چند شعر طنز بخواند. البته گمان می کنم غیبت ابوالفضل زرویی نصرآباد که قرار بود در آن مجلس حضور پیدا کند و شعر بخواند هم، در آن تصمیم بی تاثیر نبود. علی ایحال عبدالرضا شروع کرد به شعر خواندن. شعرهایی که هرکدام توضیح خاص خودشان را داشتند. من همان طور که عرض کردم روایت دوستان را می آورم و بعد متن شعرها و حاشیه های جذاب تر از متن را.

تیتر اصلی مطلب دوستان این است: تمسخر رئیس جمهور پیشین و شعر خوانی برای کشته فتنه 88. و بعد هم گزارشی از دومین روز جشنواره شعر فجر تدارک دیده شده. گزارشی که از ابتدا تا انتهای آن یکسویه و غرض ورزانه است. به همه متن اشاره نمی کنم که طولانی می شود. همان طور که گفتم گزارش شب شعر ارسباران را می خوانیم تا این که می رسیم به قسمت دوم برنامه، که به زعم دوستان نوبت به غیرخودی ها می رسد. میان تیتر این است: ناگهان چون پرده برافتد. از همین چهار کلمه معلوم است که باید منتظر یک حادثه باشید. گزارش پر از نیش و کنایه است. از این که نصف جمعیت سالن را لرها تشکیل می دهند تا...تا این که نوبت به فینال می رسد.آخرهای جلسه و شعر خوانی عبدالرضا. میان تیتری که به شعر خوانی عبدالرضا اختصاص داده شده، همان است که اول مطلب آوردم: وسط کشیدن پای خواهر و مادر یک رئیس جمهور و شعر خوانی برای کشته شدگان فتنه 88. متن کامل گزارش شعر خوانی عبدالرضا به نقل از دوستان مدافع ارزش های انقلابی و اسلامی چنین است:

"شاعر بعدی که برای شعرخوانی حاضر شد عبدالرضا موسوی بود. او ابتدا شعر طنزی درباره گران شدن مرغ خواند و شعرهای بعدی‌اش را کلا به رئیس جمهور پیشین و تمسخر او اختصاص داد! او یک شعر خواند با عنوان تچاوز و گفت مربوط می‌شود به بغل کردن مادر هوگو چاوز توسط رئیس جمهور پیشین و در این شعر هرچه دلش می‌خواست درباره خواهر و مادر چاوز سرود و ابیات مختلفی را به وصف آنها اختصاص داد!

شعر بعدی او درباره ازدیاد نسل بود که این روزها بارها بر آن تاکید می‌شود. او شعری خطاب به مردم تنکابن خواند و گفت که چگونه مردم خراسان نسلشان را زیاد کرده‌اند که متاسفانه انتشار این شعر اینجا ممکن نیست!

شعر بعدی او هم درباره یکی از کشته شدگان فتنه 88 و دستگیر شدگان اغتشاشات بود.  شعر این شاعر خطاب به سعید مرتضوی دادستان تهران بود که گفته بود اگر این فرد پاشویه می‌شد نمی‌مرد."

مختصر و مفید. اگر بگویم گزارشگر دروغ گفته، دروغ گفته ام. او چیزی جز آن چه را که دیده و شنیده نقل نکرده. اما به قول حضرت مولانا:

پیش چشمت داشتی شیشه کبود

زان سبب عالم کبودت می نمود

اگر از منظری که دوستان مدعی به جهان و کار جهان می نگرند نگاه کنید شما نیز همان می بینید که دوستان دیده اند اما سخن بر سر این است که چنین منظری چه نسبتی با حقیقت دارد. و به تعبیری دیگر تا چه اندازه با عدالت که به تعبیر امیرالمومنین رعایت انصاف و قرار دادن هر چیز در سر جای خویش است می تواند پیوند داشته باشد. شعر نخست عبدالرضا همان طور که دوستان اشاره کردند درباره گران شدن

 مرغ بود. شعری با عنوان تمرغ:

پر می زند دلم همه شب در هوای مرغ

ای جان هرچه مفلس و مسکین فدای مرغ

 

ترسم زخون بهای بشر نیز بگذرد

زینسان که دم به دم شود افزون بهای مرغ

 

هرجا سخن ز سینه و ران است و قیمتش

کوغیرت خروس؟ کجا شد حیای مرغ

 

زین پیشتر همیشه کسان می گزیده اند

عضوی به حکم ذائقه از عضوهای مرغ

 

حالا که قدر مرغ شناسانده شد خورند

از ابتدای مرغ الی انتهای مرغ

 

بسیار تخمها به جهان مطرح است لیک

کو تخم پر زفایده چون تخم های مرغ

 

ما مانده ایم مرغ گذاریم لای نان

یا آن که نان گرفته گذاریم لای مرغ

 

از بس که هم چو جان پی مرغند جمله خلق

من نیز در می آورم از خود ادای مرغ

 

کم مانده است تا که در این ماجرا شود

عبدالرضای موسوی عبدالرضای مرغ

 

یارب به حق جمله رسولان و مصلحان

دستم بگیر و خود برسان تا به پای مرغ

خب، ظاهرا این شعر که در ایام گران شدن ناگهانی مرغ در دو سال پیش سروده شده از نظر دوستان مشکل خاصی نداشته. چرا که هم تعرض خاصی به کسی صورت نگرفته و هم ماجرا و موضوع گرانی مرغ مال امروز و دیروز نیست و هیچ جوری نمی شود آن را به سیاست و یا سیاست مدار خاصی ربط داد. داستان از این جا به بعد جنایی می شود. روایت دوستان: شعرهای بعدی اش را کلا به رئیس جمهور پیشین و تمسخر او اختصاص داد. منظور از شعرهای بعدی اش دو شعر است که اولی آن به روایت دوستان: در این شعر هرچه دلش خواست درباره خواهر و مادر چاوز سرود و ابیات مختلفی را به وصف آن ها اختصاص داد. این هم شعر مذکور:

شنیدم آن چنان محمود گرید بر سر چاوز

که بر نعشش نگرییده است حتی همسر چاوز

 

حمار حضرت عیسی هم از آن سو کند رجعت

ببیند گر چنین محمود را با مادر چاوز

 

غلط گفت این که چاوز یاور عیسی است در موعود

که صد چون عیسی موعود باشد یاور چاوز

 

بسیجی بود و حزب اللهی و دلبسته هیئت

گواهش چفیه و سجاده و انگشتر چاوز

 

نبودی تا به دوران نقاهت بنگری او را

ملائک می خراشیدند رخ بر بستر چاوز

 

کنون نیز از نزاع حور و غلمان در فلک غوغاست

که اول شب کدامین حور خوابد در بر چاوز

 

عموم مردم ایران ادای تسلیت دارد

حضور خلق کاراکاس و بیت اطهر چاوز

 

یقین یارانه ایرانیان پیدا کند کاهش

فراهم تا شود فردا جهاز دختر چاوز

 

رضا! با این همه رنج و مصیبت بر سر ملت

رهاکن قصه محمود و خواهر مادر چاوز

در این که شاعر موضوع در آغوش کشیدن مادر داغ دیده رئیس جمهور فقید و جنت مکان ونزوئلا را دستمایه کار طنز قرار داده شکی نیست اما این کجایش وصف خواهر مادر چاوز است؟ آن هم با این تعبیر که شاعر هر چه دلش خواست درباره آن ها سرود. انصافا این که آقای احمدی نژاد گفت چاوز به همراه حضرت عیسی دوباره رجعت خواهد کرد، دست انداختن همه باورهای شیعی نبود؟ چرا آن موقع دوستان دلسوز ارزش ها صدایشان در نیامد؟ همه بحث بر سر همین موضوع است. کافی است تا در دایره خودی ها قرار بگیری آن وقت هرچه می خواهد دل تنگت بگو. اصلا همین موضوع آقای احمدی نژاد و اظهار همدردی اش با مادر مرحوم چاوز توسط آقای قزوه که این روزها حجت مسلمانی خیلی از دوستان مدعی ارزشمداری است به طنز در آمده. همان روزها هم در فضای مجازی منتشر شد و خیلی ها هم از آن استقبال کردند. پس چرا کسی متعرض ایشان نمی شود. اصلا چرا راه دور برویم. آقای قزوه در همین شب شعر، شعری خواند با ردیف عوض شده است. شعری اعتراضی. اعتراض به کم رنگ شدن مفاهیم اخلاقی و دینی. با این مطلع:

من فکر می کنم مزه نان عوض شده است

آواز کوچه، لحن خیابان عوض شده است

تا این که می رسد به این بیت:

این روزها چه قدر قم از دست رفته است

این روزها چه قدر خراسان عوض شده است

بیت های دیگری هم دارد که اگر قصدتان گیر دادن باشد چیزهای زیادی می توانید از آن در بیاورید. مثل این بیت:

خان ها و خواجگان همه جا صف کشیده اند

مصداق خان و معنی خاقان عوض شده است

خب، اگر این شعر را عبدالرضا موسوی می خواند آیا دوستان به همین راحتی بی خیال ماجرا می شدند. من نمی گویم به علیرضا قزوه باید گیر داد اما گر حکم شود که مست گیرند/ در شهر هر آن چه هست گیرند. علاوه بر همه این ها اگر قرار باشد که با همان متر و معیاری که در حوزه اخلاق البته آن هم اخلاق ظاهری حکم می کنیم به سراغ هنر و ادبیات و طنز برویم که حسابمان با کرام الکاتبین است. و مگر نیست؟ و اما شعر دوم. نوشته اند: شعر بعدی درباره ازدیاد نسل بود که این روزها برآن تاکید می شود. بند دوم این جمله کوتاه رسما پرونده سازیست و تنظیم کننده بیشتر می تواند یک بازجوی امنیتی باشد تا یک خبرنگار حوزه فرهنگ. یعنی شاعر این شعر را در تعریض به کسی گفته که بر ازدیاد نسل تاکید می کند. مجبورم توضیح بدهم این رباعی سال ها پیش سروده شده. دوستان توضیحات شاعر را هم آورده اند منتهی با قصد و غرضی که کاملا آشکار است ناقص و نیمه کاره. اصل داستان که عبدالرضا هم به آن اشاره کرد این بود که آقای احمدی نژاد سال ها پیش که به غرب مازندران سفر کرده بودند با تقاضای مردم آن منطقه مبنی بر استان شدن آن جا مواجه شدند.ایشان در پاسخ به آن تقاضا ها گفتند: باید جمعیت شما به حد نصاب برسد، اگر در دور بعد که به شهرتان آمدم این اتفاق افتاد این منطقه تبدیل به استان می شود. شاعر خطاب به مردم آن منطقه گفته:

آن کار که ملت خراسان کردند

هرگز مبری گمان که آسان کردند

بیدار شدند هر شب از خواب سه بار

تا یک استان خود سه استان کردند

طنز است. رندانه و ظریف. بدون شک هرگونه توضیحی و یا تلاش برای خارج کردن آن از شکل منظومش آن را از ظرافت و رندی خارج می کند و به وقاحت نزدیک. اما این به دعوی دوستان که ادای آدم های مودب را درآورده اند و ناگهان خیلی پاستوریزه شدند و نوشتند: متاسفانه انتشار این شعر در این جا ممکن نیست، هیچ ربطی ندارد. جالب این که این شعر در مجموعه اشعاری که وزارت ارشاد دولت آقای احمدی نژاد تحت عنوان انتشارات تکا منتشر کرد، منتشر شده است. و جالب تر این که آن مجموعه ها زیر نظر مستقیم آقای علیرضا قزوه منتشر شده است. باز هم گر حکم شود که مست ...

و اما آخرین شعر عبدالرضا و روایت مشعشعانه دوستان همیشه دلواپس. چنان که عبدالرضا خود اشاره کرد این شعر که به صورت آهنگین و به سبک و سیاق نوحه سروده شده مطایبه ایست با قاضی مرتضوی. همان که دوستان هماره دلواپس او را مظهر یک انقلابی تمام عیار می دانستند. جریان از این قرار بود که این قاضی بی بدیل در یکی از جلساتی که به اتهام موثر بودن در قتل سه تن از جوانانی که در جریانات پس از انتخابات 88 در بازداشتگاه کهریزک به رحمت خدا رفته بودند، می گوید یکی از آن ها- محمد کامرانی- به علت سهل انگاری ماموران بازداشتگاه به قتل رسیده. ایشان تب داشته و اگر کسی ایشان را در آن جا پاشویه می کرد این اتفاق رخ نمی داد. طنز تلخی است. تقلیل دادن یک فاجعه بزرگ به یک هم چین موضوع پیش پا افتاده ای، خود طنز تلخ و سیاهی است که هرکس اندک بهره ای از انسانیت داشته باشد از اعماق جان بر خود و روزگار خود خواهد گریست. عبدالرضا با درک همین موضوع شعر طنزش را به صورت نوحه سروده تا به مخاطبش بگوید ظاهر ماجرا اگرچه مضحک است اما در حقیقت باید بر سر و سینه زد که چرا چنین نوابغی... بگذریم.

سخنم شد بلند و می ترسم

 که مرا چیزی از زبان بجهد

بگذریم. شعر را بخوانید:

نمی دیدیم داغ کامرانی، اگر پاشویه می شد

نمی پژمرد این گل در جوانی، اگر پاشویه می شد

 

دریغ و درد و افسوس و فغانا، چه بی مهری جهانا

نمی رفت او از این دنیای فانی، اگر پاشویه می شد

 

اساسا آدمی از جنس خاک است، دو پایش بویناک است

بشر می یافت عمر جاودانی، اگر پاشویه می شد

 

یکی از کشته گان در طول تاریخ نشد با میخ مصلوب

مسیحا هم نمی شد آسمانی، اگر پاشویه می شد

و اما روایت دوستان از این شعر: شعر بعدی درباره یکی از کشته شدگان فتنه 88 و دستگیر شدگان اغتشاشات بود. نمی شد به جای این به اصطلاح گزارش نوشت: شعر بعدی درباره نقل قولی از سعید مرتضوی درباره محمد کامرانی بود. جوانی که در حوادث فتنه 88 قربانی تخلف و ناکارآمدی جمعی از نیروهای خودسر شد و در کهریزک بدون هیچ محاکمه ای به قتل رسید. کهریزک محلی بود که از استانداردهای لازم یک بازداشتگاه برخوردار نبود، به طوری که رهبرمعظم انقلاب دستور تعطیلی آن را صادر کردند و با پیگیری های ایشان کسانی که مسبب قتل سه جوان در آن محل بودند محاکمه شدند. قاضی مرتضوی که در زمان قتل آن سه جوان از مراجع تصمیم گیرنده قضایی بود در دادگاه همه اتهامات خود را رد کرد و درباره یکی از مقتولین گفت: اگر او پاشویه می شد امروز زنده بود. عبدالرضا یک شعر دیگر هم خواند. یک رباعی که به مناسبت درگذشت مایکل جکسون سروده بود. خودش گفت دوستان از من ماده تاریخ برای مایکل جکسون خواستند و من هم برایشان تدارک دیدم. مدعیان البته هیچ اشاره ای به این شعر آخری نکردند. دلیلش هم کاملا روشن است. از این یکی هیچ چیز دندان گیری در نمی آمد. اما حیف است. حیف است شما که در آن محفل حضور نداشتید از این رباعی مطایبه آمیز بی نصیب بمانید:

از دار فنا چو مایکل جکسون رفت

خون از جگر و کلسیم از ناخن رفت

تاریخ وفات آن جمیلل الحان

گفتیم که مفعول مفاعیلن رفت

راستی یک اتفاق جالب هم وسط شعر خوانی افتاد. بعد از این که عبدالرضا قرائت شعری را که تچاوز نام داشت تمام کرد، یکی از وسط جمعیت داد زد: البته آقای موسوی این را بدانید که در رابطه ما و کشور ونزوئلا سود بسیاری نصیب ایران شده است. عبدالرضا هم گفت ان شاء الله همین طور است که شما می گویید. بعد از مراسم هم آن آقا اصرار داشت که عبدالرضا حرفش را بپذیرد که رضا گفت من اصلا از اقتصاد سر در نمی آورم و شعری را هم که گفتم به این حرف ها و سیاست و اقتصاد ربطی نداشت، تازه گیرم قول شما صحیح باشد و از قبل رابطه با ونزوئلا پول بسیاری نصیب ایران شده باشد، آیا هرکس به ما پول و منفعت رساند باید او را در زمره اولیا و انبیا قرار دهیم؟ خیلی از حاضران شعر عبدالرضا را پسندیدند و از طعن و کنایه های آن احساس رضایت کردند. من هم خوشحال بودم. هم از احساس رضایت مردم، و هم از این که بالاخره عبدالرضا پس از سال ها از غار تنهایی اش بیرون آمد و در جمع حاضرشد. با همین احساس شب را استراحت کردم و فردا طبق معمول همیشه و براساس یک عادت ناپسند پیش از آن که چشمانم درست و حسابی باز شود به سراغ خبرگزاری ها رفتم تا ببینم در ساعاتی که من خواب بوده ام دنیا چه دسته گلی به آب داده است.

منتظر همه چیز بودم الا این یکی: وسط کشیدن پای خواهر و مادر یک رئیس جمهور و شعر خوانی برای کشته شدگان فتنه. نع! قابل تحمل نبود. عبدالرضا یک بار توسط ناجوانمردانی که هنری جز دین فروشی، آدم فروشی و مردانگی فروشی ندارند صدمه دیده بود و به گوشه انزوا خزیده بود، و علیرغم توانمندی های فراوانش درحوزه شعر معترضانه و شعر عاشقانه و شعر آیینی و همین طور که ملاحظه فرمودید شعر طنز، میدان را به فرومایگانی واگذار کرد که در ساحت شعر و شاعری شاگردان او هم محسوب نمی شدند.حالا که نسیم امید وزیدن گرفته است نباید بگذارم، دشمنان خرد و روشنی خردک شرری را که در دلش روشن شده است به تیرگی بنشانند. این شد که این ها را نوشتم. البته به این نوشته هم اکتفا نکردم. بعد از ظهر همان روز یعنی عصر دوشنبه که در خانه هنرمندان شعر خوانی داشتم، به اختصار موضوع را با مخاطبان در میان نهادم و به آن ها قول دادم به تفصیل در این باره خواهم نوشت. بعد هم گفتم برای این مجلس غزلی آماده کرده بودم که با توجه به این پیشامد از خواندن آن منصرف شدم و ترجیح دادم چیزی بخوانم که با این قضایا بی ارتباط نباشد. غزلی خواندم که مضمون اصلی اش طعن و تسخر کسانی بود که از دیانت و معنویت هیچ درکی جز پرستش ظواهر ندارند. پایین که آمدم یک خانم شاعره هندی که میهمان جشنواره بود به انگلیسی گفت: من که فارسی نمی دانم اما از ابراز احساسات مخاطبان فهمیدم خیلی با شعرت ارتباط برقرار کردند. می خواستم بگویم چیزی را گفتم که زبان حال خیلی از آن ها بود. به او نگفتم، ولی به شما می گویم. راستی من انگلیسی هم بلد نیستم، برایم ترجمه کردند. این هم غزلی که در خانه هنرمندان قرائت شد. با این توضیح که فردا دوستان مدعی به خود زحمت ندهند و از آن چیزهای عجیب و غریب استخراج نکنند. به ویژه چیزهایی که یک جوری به بعد از خرداد88 ربط پیدا می کند. چون این شعر پیش از سال 88 سروده شده. شاهد هم دارم. انتشارات سوره مهر آن را در کتاب زخم و نمک که پیش از انتخابات سال 88 منتشر شده به چاپ رسانده. این را گفتم تا دوستان یک وقت گاف ندهند و چیزهایی درباره این غزل بنویسند و آن وقت عبدالرضا مجبور شود وظیفه دفاع از من را بر عهده بگیرد که در آن صورت ...خدا بخیر کند. بر دل سیاه شیطان لعنت. غزل را بخوانید:

چه تکاپوی رقت انگیزی است باد را بندی زمین کردن

یا به سودای کشتن خورشید اسب میدان جنگ زین کردن

 

حکم کردن به خاک تا نرود هرگز از ملک خویشتن بیرون

آتش و آب را به دستوری راهی سرزمین چین کردن

 

بر هوا بخیه و به سندان مشت می زنند و به خویش می بالند

گویی از روز اول خلقت بوده تقدیرشان چنین کردن

 

عقل و تدبیر اکتسابی نیست، گرگ هرگز پلنگ می نشود

گرچه در اوج صخره بنشیند طعمه ماه را کمین کردن

 

راستی را چه حکمتی دارد این که درآستانه فردا

آه سرد از جگر برآوردن، یاد ایام پیش از این کردن

 

آن که گفته نمی شود دو نقیض جمع گردد ندیده اینان را:

باطنا راه کفر پیمودن، ظاهرا ادعای دین کردن

 

در عمل گرچه جملگی هستند پیرو سیره عبیدالله

بام تا شام کارشان باشد لعن آن کافر لعین کردن

 

برده زاهد تمام عمرش را رنج بیهوده غافل است از آنک

داغ بر دل نشان بندگی است نه که آن داغ بر جبین کردن

 

باب درد و دریغ و افسوسند ابلهانی که عمرشان طی شد

در ادای صحیح عین از حلق یا که در مد ضالین کردن

 

خواجه ای که مدام دست و دلش پی تزئین نقش ایوان است

در دل دوزخ است تقدیرش هوس جنت برین کردن 

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۰۰:۴۳

اظهار نظر

پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید